شاید در آن بی کران انسانیت کسی باشد.
شاید من توانایی دیدنش را داشته باشم.
ولیکن باید صبر کنم،
و یا هم کمی باید توقعاتم را پایین بیاورم
و این چنین بی شک خواهم دید انسانی را که انسانیت را می فهمد.
برچسب:
نویسنده: امیر شریعتی
برچسب:
نویسنده: امیر شریعتی
برچسب:
نویسنده: امیر شریعتی
برچسب:
نویسنده: امیر شریعتی
برچسب:
نویسنده: امیر شریعتی
برچسب:
نویسنده: امیر شریعتی
که تو باشی و نباشی
چه سخن برآرم ای دل
که تو قاضی و خدا شی
چه بنالم ای دل من
که چنین غمم فزون است
بزنم تیر خلاصی
عشق عقوبتش که خون است؟
برچسب:
نویسنده: امیر شریعتی
آری من هم ناپخته بودم!
آری من هم نمی دانستم...
عشق مرا باور نکرد و من نیز او را می ستودم
لحضه هایم گذشت و تنها چیزی که برایم ماند:
حسرت بود و حسرت
آری این تقاص عشق یک طرفه است!
من جوان بودم و ناپخته...
برچسب:
نویسنده: امیر شریعتی
تو به من می گویی:
نکند بار دگر غمگینی؟!
چه بگویم ای دوست:
حال من زار و پریش و پُر غم
نه امیدی نه چراغی و نه همراه و سفر
به چه دلخوش شوم؟
تو چه گویی؟ چه کنم؟
وای من مردم چشم بین و پر حرف و قضا
چه امیدی به شما که بحرف مرد وفا
باز دلگیر ولی باز خودم همسفر خود به خودم
چه بگویم ز این درد که باشد تکرار خودم؟
......
برچسب:
نویسنده: امیر شریعتی
برچسب:
نویسنده: امیر شریعتی